نگاهی به “برف”؛ سروده مهدی اخوان ثالث

عجب حکایت عجیبی است این برف و عجب حکایت عجیبی ‌است آن برف. با این تفاوت که این برف آسمانی ماندگار نیست و پس از لختی تابش خورشید چیزی جز یاد از سفیدی آن نمی‌ماند و آن برف مهدی اخوان ثالث هر چه می‌گذرد ماندگارتر می‌شود.

چندی‌ست قصد کرده بودم که روایتی از یک دو شعر زیبای اخوان داشته باشم اما بهانه‌ای برای نوشتن نبود. حالا که اولین برف این زمستان هم‌دما با روزگار من بر زمین نشسته، چند خطی –هر چند گنگ- درباره یکی از شاهکارهای ادبیات پارسی نوشته‌ام.

اخوان جاودان در برف یک روایت تصویری دقیق از حرکات اجتماعی دارد. او که در کتیبه –که روایتی شبیه به داستان معروف مزرعه حیوانات جورج اورول دارد- سرنوشت محتومی برای حرکات دسته جمعی دارد، در برف حرکات جدا از اجتماع را هم در جوامع عقب‌مانده به سخره می‌گیرد.

درباره تصویرسازی رویایی در شعرهای امید حرف زیاد است.

اخوان در همان ابتدا خواننده را در گنگی داستان خود فرو می‌برد آن‌هنگام که بارش برف را چونان پرریزی (یا به تعبیر خودش پرافشان) پری‌ها تصویر می‌کند اما در پس این تصویرگری ساحرانه صفتی منتسب به پری‌ها می‌کند که خواننده نمی‌داند با داستان امیدبخشی مواجه است یا ناامید کننده: “پری‌های هزار افسانه از یادها رفته”.

این داستان منظوم (که بی‌شک از شاهکارهای ادبیات پارسی است) در پنج اپیزود روایت می‌شود و چه عجیب که خواننده در هر اپیزود سوی خود را تغییر یافته می‌بیند و البته که در نهایت ویلان و سرگردان در جبر روزگار تنها می‌ماند. زیاده‌گویی من پایانی نخواهد داشت که می‌توان کتابی درباره این شعر نوشت و زبان من گنگ است از واگویی عظمت این اثر:

. . .

akhavan

 

 

 

 

 

توضیح: این پست از یادداشت‌های قدیمی وب‌لاگ نیمکت است که در ۲۰ دی‌ماه ۱۳۸۹ نوشته شده است (این‌جا).

(۱)

پاسی از شب رفته بود و برف می‌بارید

چون پر افشانِ پری‌هایِ هزار افسانه‌یِ از یادها رفته

باد چونان آمری مأمور و ناپیدا

بس پریشان حکم‌ها می‌راند مجنون‌وار

بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته

برف می‌بارید و ما خاموش

فارغ از تشویش

نرم‌نرمک راه می‌رفتیم

کوچه باغ ساکتی در پیش

هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود

زاد سروی را به پیشانی

با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ

گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی

برف می‌بارید و ما آرام

گاه تنها، گاه با هم، راه می‌رفتیم

چه شکایت‌های غمگینی که می‌کردیم

یا حکایت‌های شیرینی که می‌گفتیم

هیچ کس از ما نمی‌دانست

کز کدامین لحظه‌ی شب کرده بود این بادبرف آغاز

هم نمی‌دانست کاین راه خم اندر خم

به کجامان می‌کشاند باز

برف می‌بارید و پیش از ما

دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود

زیر این کجبار خامشبار، ‌از این راه

رفته بودند و نشان پایهاشان بود

(۲)

پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما

گاه شنگ و شاد و بی‌پروا

گاه گویی بیمناک از آبکند وحشتی پنهان

جای پا‌ جویان

زیر این غمبار درهمبار

سر به زیر افکنده و خاموش

راه می‌رفتند

وز قدم‌هایی که پیش از این

رفته بود این راه را،‌افسانه می‌گفتند

من بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزاد

می‌سپردم راه و در هر گام

گرم می‌خواندم سرودی تر

می‌فرستادم درودی شاد

این نثار شاهوار آسمانی را

که به هر سو بود و بر هر سر

راه بود و راه

این هر جایی افتاده این همزاد پای آدم خاکی

برف بود و برف

این آشوفته پیغام این پیغام سرد پیری و پاکی

و سکوت ساکت آرام

که غم آور بود و بی‌فرجام

راه می‌رفتم و من با خویشتن گهگاه می‌گفتم

کو ببینم، لولی ای لولی

این تویی آیا بدین شنگی و شنگولی

سالک این راه پر هول و دراز آهنگ؟

و من بودم

که بدین سان خستگی نشناس

چشم و دل هشیار

گوش خوابانده به دیوار سکوت، از بهر نرمک سیلی صوتی

می‌سپردم راه و خوش بی‌خویشتن بودم

(۳)

اینک از زیر چراغی می‌گذشتیم، آبگون نورش

مرده دل نزدیکش و دورش

و در این هنگام من دیدم

بر درخت گوژپشتی برگ و بارش برف

همنشین و غمگسارش برف

مانده دور از کاروان کوچ

لک‌لک اندوهگین با خویش می‌زد حرف

“بیکران وحشت انگیزی‌ست

خامش خاکستری هم بارد و بارد

وین سکوت پیر ساکت نیز

هیچ پیغامی نمی‌آرد

پشت ناپیدایی آن دورها شاید

گرمی و نور و نوا باشد

بال گرم آشنا باشد

لیک من، افسوس

مانده از ره سالخوردی سخت تنهایم

ناتوانی‌هام چون زنجیر بر پایم

ور به دشواری و شوق آغوش بگشایم به روی باد

همچو پروانه‌ی شکسته‌ی آسبادی کهنه و متروک

هیچ چرخی را نگرداند نشاط بال و پرهایم

آسمان تنگ است و بی‌روزن

بر زمین هم برف پوشانده‌ست رد پای کاروان‌ها را

عرصه‌ی سردرگمی‌ها مانده و بی در کجایی‌ها

باد چون باران سوزن، آب چون آهن

بی نشانی‌ها فرو برده نشان‌ها را

یاد باد ایام سرشار برومندی

و نشاط یکه‌پروازی

که چه بشکوه و چه شیرین بود

کس نه جایی جسته پیش از من

من نه راهی رفته بعد از کس

بی‌نیاز از خفت آیین و ره جستن

آن که من در می‌نوشتم، راه

و آن که من می‌کردم، آیین بود

اینک اما، آه

ای شب سنگین دل‌نامرد!”

لک‌لک اندوهگین با خلوت خود درد دل می‌کرد

باز می‌رفتیم و می‌بارید

جای پا جویان

هر که پیش پای خود می‌دید

من ولی دیگر

شنگی و شنگولیم مرده

چابکی‌هام از درنگی سرد آزرده

شرمگین از رد پاهایی

که بر آن‌ها می‌نهادم پای

گاهگه با خویش می‌گفتم

کِی جدا خواهی شد از این گله‌های پیشواشان بز؟

کِی دلیرت را درفش آسا فرستی پیش

تا گذارد جای پای از خویش؟

(۴)

همچنان غمبارِ درهمبار می‌بارید

من ولیکن باز

شادمان بودم

دیگر اکنون از بزان و گوسپندان پرت

خویشتن هم گله بودم هم شبان بودم

بر بسیطِ برف پوشِ خلوت و هموار

تک و تنها با درفش خویش،

خوش خوش پیش می‌رفتم

زیر پایم برف‌های پاک و دوشیزه

قژفژی خوش داشت

پام بذر نقش بکرش را

هر قدم در برف‌ها می‌کاشت

شهر بکری برگرفتن از گل گنجینه‌های راز

هر قدم از خویش نقش تازه‌ای هِشتن

چه خدایانه غروری در دلم می‌کشت و می‌انباشت

(۵)

خوب یادم نیست

تا کجاها رفته بودم، خوب یادم نیست

این، که فریادی شنیدم، یا هوس کردم

که کنم رو باز پس، رو باز پس کردم

پیش چشمم خفته اینک راهِ پیموده

پهندشتِ برف پوشی راهِ من بود

گام‌هایِ من بر آن نقشِ من افزوده

چند گامی بازگشتم، برف می‌بارید

باز می‌گشتم

برف می‌بارید

جای پاها تازه بود اما

برف می‌بارید

باز می‌گشتم

برف می‌بارید

جای پاها دیده می‌ شد، لیک

برف می‌بارید

باز می‌گشتم

برف می‌بارید

جای پاها باز هم گویی

دیده می‌شد ‌لیک

برف می‌بارید

باز می‌گشتم

برف می‌بارید

برف می‌بارید، می‌بارید، می‌بارید

جای پاهای مرا هم برف پوشانده‌ست…

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>