توبه نحس (داستان کوتاه)

تقدیم به تو. نوبت من است که بنویسم.

توضیح: این داستان در سه اپیزود نوشته شده است.

توبه نحس

(۱)

فضای وهم‌انگیز و دودآلودیه. من دست‌های پیرزنی رو گرفتم که از دره پرت نشه پایین. خوب نگاهش می‌کنم. نه امکان نداره بشناسمش. به هر حال با هر جون کندنیه بدن لاغر و نحیفش رو از پرتگاه می‌کشم بالا….

یک لحظه چیز قابل تشخیصی نمی‌بینم و بعد هم پیرمردی هم اندام همان پیرزن جلوی من و درست در کنار همان پرتگاه هول انگیز ایستاده. من هراسانم و دنبال پیرزن می‌گردم. اما انگار هر چهار طرف پرتگاهه… بعد هم پیرمردی نیست…

. . .

کابوس، کابوس، کابوس…

. . .

تصمیم گرفتم که نخوابم. حداقل تا وقتی که مجبور نشم یا تا وقتی که یه آرامشی برای خواب نباشه. هر چند بیداری هم پره از هجوم ناجوانمردانه فکرهای بیخود.

فکرشم نمی‌کردم که یک روز با اسم ۳۰ سال پیشم توی همون مسافرخونه‌ای باشم که اولین شبم رو توی تهران توی اون سپری کردم.

چی گذشت توی این سال‌ها؟ چقدر عوض شدم. از هیچی به همه چی رسیدم اما بازم هیچی ندارم. حداقل نام و نشون و دوست و وجدان و عقیده و اینارو ندارم. اما تادلت بخواد پول و شرکت و منشی و پارتی و … دارم البته نه با این اسم. بهترین دوستم با شکایت من زندانه. زن اون روزهام که اصلا نمی‌دونم کجاست و زن این روزهام … اونم نمی‌دونم تو کدوم کشوره! پسرم؟ اونم یه گهیه مثِ خودم. داره یه جایی کثافت کاری می‌کنه لابد. اونم با پولای من. احتمالا تو یکی از خونه‌ها یا دفترای من. شایدم با یکی از منشی‌های من…

شاید بخوابم بهتر باشه. این بیداری از اون کابوس بهتر نیست. نمی‌دونم چی شد که یه دفعه حالم از همه چیز به هم خورد. اومدم تو این مسافرخونه که شب اولی هم که اومدم تهران توش خوابیدم و بعد شاگرد مغازه شدم و بعد استخدام شدم و بعد رشوه گرفتم و بعد شرکت زدم و بعد تلویزیون وارد کردم و بعد شکر وارد کردم و بعد کشتی خریدم و بعد آدم خریدم و بعد …

اومدم شاید هنوز یه راهی باشه …

بهتره برم بیرون.

(۲)

پالتوش رو روی تی‌شرتش پوشید و در اتاق رو پشت خودش بست. چند تا پله که رفت پایین، یه لحظه ایستاد. برگشت تا سیگارش رو برداره. درست مثه صبح کلی کلنجار رفت تا در داغون اتاقش رو باز کنه. پاکت سیگارش رو از رومیز برداشت. خالی بود. یعنی امروز دو بسته سیگار کشیده بود و حالا به دنبال سومیش بود. در کیفش که زیر میز کنار تخت بود رو باز کرد و بسته سیگار دیگری رو درآورد. کنارش یه بسته دویست هزار تومنی پول هم بود. اون رو گذاشت تو جیب پالتوش. همون‌طور که نیم‌خیز سر کیفش نشسته بود با فندکی که روی میز بود سیگارش رو روشن کرد و بعدش بلند شد. در اتاق رو محکم پشت خودش بست و از پله‌ها رفت پایین.

بارون نم نمی می‌بارید و این تنها حس خوب این لحظه‌ها بود. دست‌هاش رو توی جیب‌های پالتوش کرده بود و بدون این‌که به سیگارش دست بزنه به اون پک می‌زد. خیابون‌های قدیمی، درهای با کرکره پایین که لابد پشتشون شاگرد مغازه کنار یه علاءالدین نشسته، چراغ‌های نئون چشمک‌زن مسافرخونه‌های قدیمی، جوونایی که زیر روشنای کمرنگ تیر چراغ برگ سیگاری بار میزدن و … تصویرهایی‌ان که طی این سال‌ها فقط یه کم عوض شدن. نزدیکای هر چار راه هم یک پیت حلبی بزرگ آتیش زده شده و مردی یا مردایی کنارش نشستن و غالبا هم حرفی رد و بدل نمی‌شه.

کم‌کم سردش شده بود. تصمیم گرفت که این راه رفته بیراه رو برگرده و یه کم بخوابه. حالا دیگه اون‌قدر خسته هست که با کابوساش کنار بیاد.

بعد از پیچ یه کوچه احساس سرمای شدیدی کرد و کنار یکی از همون پیت حلبی‌ها که فقط یه نفر سرش نشسته بود و آدم اینجوری احساس امنیت بیشتری می‌کرد وایساد که نفسی گرم کنه. گرم که شد به گوشه موکتی که روی مرد کنار پیت رو پوشونده بود نگاه کرد. دو تا پای کوچولو هم از زیر موکت بیرون بود. فکر کرد که “این جثه مال یه مرد و یه بچه با همه؟”

حس بدی وجودش رو گرفت. دستش رو کرد تو پالتوش. دسته پول رو درآورد و گذاشت جلوی موکت. عکس‌العملی ندید. با پاش پول رو یه کم هل داد و آروم زمزمه کرد که “مال شماست مادر!” دستی از زیر موکت پول رو کشید تو …

تلاشش برای گریه کردن بی‌فایده بود و سنگین از قدم‌زنی به سمت مسافرخونه برگشت.

پله‌ها رو بالا رفت و کلیدی که از قبل روی در مونده بود رو با زحمت چرخوند و داخل اتاق شد. در رو بست و دوباره باز کرد. کلید رو به زور درآورد و دوباره در رو بست.

. . .

 

 

(۳)

- این سومین یا چهارمین باره که از خواب پریدم. البته کابوسی یادم نمی‌یاد. بیشتر یه جور احساس گرما و سرمای با هم دارم. خیس عرقم اما سردمه. عجیب هوس یه سیگارپیچ خوب کردم. اه ریدم به این سیگارای آماده که نصف لذت سیگار کشیدنو از آدم میگیرن.

بلند شد و سیگارش رو از جیب پالتوش درآورد. فندکش رو هم از جیب بغلش درآورد و با یک پک محکم سیگارش رو روشن کرد. رفت کنار بالکن مسافرخونه. شاید هوای بارانی یه کم حالشو بهتر کنه. روی بالکن متوجه یه سر و صدای عجیب شد. پایین کوچه دو نفر داشتن می‌دویدن. سرش رو از بالکن داد پایین که دید رسپشن مسافرخونه هم دم در مسافرخونه وایساده.

-         خبریه؟

-         نمی‌دونم. دوباره باز دعوا شده لابد.

- بهتره برم ببینم چه خبره.

پالتوش رو روی همون زیرپوشش تنش کرد و کفشش رو سرپاش گرفت. یه دمپایی از توالت اتاقش برداشت. در اتاق رو باز کرد و دمپایی رو گذاشت لای در که بسته نشه. دوون دوون پله‌ها رو اومد پایین.

-         یه خبرم به ما بده.

-         اوکی.

بعد هم در حالی که داشت از در خارج می‌شد و از اوکی گفتنش پشیمون بود برگشت و گفت:

-         حتما داداش.

یکی دونفر دیگه هم داشتن می‌دویدن. نمی‌دونست چرا اما اونم سرعتشو زیاد کرد. سرکوچه پیچید که دید یه چند نفری سر چارراه بعدی وایسادن. خودشو رسوند به جمعیت.

ماشین پلیس هم همون موقع رسیده بود. رفت لای جمعیت.

پیرمردی کنار یکی از پیت‌های حلبی کشته شده بود.

-         به‌خاطر پول کشتنش؟

-         آره ۲۰۰۰ تومانی پاره رو تو دستش دیدی…

تعدادی ۲۰۰۰ تومنی خونی توی جوب بود و پسرکی اون‌ور خیابون کنار ماشین پلیس ایستاده بود و بهت زده به آینده نگاه می‌کرد.

۵ نظر

  1. salam khaste nabashid vaghti dastanetoono baraye sevomin bar khoondam kheyli bishtar az avalin bari k khoondam khosham omad.manam y dastan kootah neveshtam k shayad baratoon jaleb bashe k shakhse shoma jaraghe b vojood omadanesh bood age mayel bashid dastano baratoon mifrestam khoshhal misham age dastan bekhoonid o naghd konid age moshtagh b khoondanesh hastid lotfan az tarigh emailam khabar bedid ta befrestam.mamnoon

  2. salam aghaye doktor bad az 4 mah k varede site shoma shodam az didan khabar fote pedaretoon vaghan narahat shodan tasliate man ba inhame takhir ro bepazirid va dovom inke taajob kardam az inke javab mano dadid fekr nemikardam baratoon ahhammiat dashte bashe va azin babat mamnoon…
    dastan ro baratoon ferestadam

  3. aghaye eslaaaaaaaaaaaaaaaaaaaami
    nazdik b 2mahe dastanamo 7,8martabe! b adrese info@eslamibidgoli.com ferestadam o hich khabari az naghde shoma nis. vaghan az adame tavajjohe shoma motshakeram!!!i

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>